پارسایی وعزیزجون
این روزا که مامانی خونه نیست شما با عزیزجون بازی میکنی ، باهم تلویزیون تماشا میکنید حسابی بهش عادت کردی تا عزیزجون میبینی دستتو دراز میکنی یعنی بغلم کن بعد نگاه به اسباب بازی هات میکنی دستتو دراز میکنی سمتشون میگی ههههههه یعنی بیارش تا باهم بازی کنیم.... خیال مامانی راحت شده که پیش عزیزجون میمونی بهونه نمیگیری..... اینجا لثه هات خیلی اذیتت میکنن هرچی دیدی لثه هاتو بهش فشار میدی گاز میگیری عزیزجون پستونک دستت داده خودت میکنی تو دهنت گازش میگیری، این روزا خیلی پی پی می کنی روزی 4تا 5 بار احتمالا مال دندوناته ..... این شاهزده پسر ما هر کاغذی میبینه اول خوب نگاهش م...
نویسنده :
مامان بابایی پارسا وبهار
16:21
جوجو مامان
وقتی از مدرسه میایم خونه تا آیفون میزنم شما دم در تو بغل عزیز جون منتظر ایستادی تا منو میبینی اینقدر ذوق می کنی میای بغلم ،من حسابی بوست میکنم بعد کلی بوسیدنت حالا شما شروع می کنی صورتتو نزدیک سینه ام میکنی مثل جوجوها که زیر پرهای مامانشون میرن صورتتو میکشی به سینه ام بعد خودتو لوس میکنی لپاتو میاری جلو که دوباره بوست کنم هی اینور لپتو میاری هی اون یکی...بعد شیر میخوری اگه سیرم باشی یه کوچولو میخوری . بعد کیف مامانی زیرورو می کنی هرچی توشه میریزی بیرون اگه کاغذ باشه می خوریش....مامانی ازت میگیره شما تو کیف میگردی یه چیز دیگه پیدا کنی. راستی مامانی هرروز وقتی وارد کلاس میشم دخترا حالتو میپرسن .... ...
نویسنده :
مامان بابایی پارسا وبهار
13:49
قصه پارسا وتسبیح
اون روز رفتم ظرف غذاتو بشورم شما رو نشوندم تسبیح دستت دادم که سرگرم شی وقتی برگشتم نخ های تسبیح باز کرده بودی وقتی ازت گرفتم جیغ زدی که بهم بده..... ...
نویسنده :
مامان بابایی پارسا وبهار
9:55
یه شب
پنجشنبه با بابایی شام بیرون رفتیم اونجا فواره آب بود آب از کوه پایین میومد شما اینقدر ذوق داشتی گروه موسیقی زنده پخش میشدنور پردازی میشد شما نگاه می کردی واست جالب بود..... شما نق میزدی می گفتی به منم بدید بخورم منم یه دونه شیشلیگ دستت دادم حسابی دست وصورت ولباساتو چرب کردی ..... ...
نویسنده :
مامان بابایی پارسا وبهار
9:45











